![]() |
![]() |
|
| این ها حرف های منه با دختری که ازم خیلی کوچیکتر بود... |
|
کتی عزیزم،چند سال شاهد بزرگ شدنت بودم،بدون شک دو سال تحت نظرت داشتم و از پارسال که سیر حوادث من رو به تو خیلی نزدیک کرد،بانوی شمارۀ یک دلم بودی ولی...ولی احساس می کنم باید در این باره بازنگری کنم... هرگز اهل قهر کردن نبودن،از فراموش کردن متنفرم و تا به امروز هیچ کس رو واقعا فراموش نکردم اما تونستم حضورش رو نادیده بگیرم و به بایگانی ذهنم بسپرمش...می دونی،شاید هم واقعا این یک خداحافظی همیشگی نباشه،شاید باز روزی من در اینجا شروع نوشتن بکنم،ولی قطعا اون روز حرکتی از جانب تو صورت گرفته که خاطرۀ بد حرکت دیشبت رو در ذهنم کمرنگ کرده باشه... معتقدم دوست داشتن واقعی شامل احترام متقابله و اگر نبود یکی برای دیگری محسوس نباشه در واقع میون اون دو نفر رابطه ای وجود نداره...هنوز حرف چند شب پیشت که بهم گفتی باهام خیلی راحتی در گوشم هست،شاید همین باعث می شه بی اعتنایی های اخیرت که دیشب اوجش بود رو نادیده بگیرم،می دونی،هرگز سعی نکردم سنم رو در برابر تو ملاک قرار بدم،دوست داشتم فاصله مون هرگز به چشم نیاد،باهات همیشه مثل خودت صحبت کردم،از جنس خودت...با روحیاتت همرنگ شدم،تکیه کلامهات رو یاد گرفتم،به علاقمندی هات دل بستم چون دوست داشتم کمترین تفاوت رو با هم داشته باشیم...ولی خب من هم خودم رو دوست دارم.... می دونی،شاید تو هنوز بچه ای،شاید به درک درستی از ارزش و فلسفۀ دوست داشتن نرسیدی،شاید هنوز به زمان نیاز داشته باشی و خب هرچند من دیگه تقریبا فرصتی ندارم و در ضمن به تجربه بهم ثابت شده که فقط در دنیای فیلم و قصه اس که یکی از طرفین بعد مدتی به ارزش اون یکی پی می بره و برمی گرده،ولی به عنوان آخرین روزنه،راه بازگشت رو برات باز می ذارم،باهات قهر نمی کنم ولی دیگه کاری به کارت ندارم،دیگه منو هیچ جایی نخواهی دید و اگه واقعا جایی در دلت داشته باشم اون موقع شاید شروع کنی به فکر کردن.... خب تو شاید دومین یا سومین نفری در طول زندگیم باشی که این طور شفاف و حقیقی دوستش داشتم،فقط به خاطر خودش،اون موقعی که ازت خوشم اومد اصلا فکر نمی کردم که تو دختر یه کارخونه داری و اصل و نسبت به خان های بختیاری برمی گرده...تو تجسم حقیقی چیزی بودی که همیشه در دورۀ نوجوونیم کم داشتم،یه دوست،یه هم بازی شیطون که برعکس دخترهای زمان خودم سمبل روحیه و شیطنت و انرژی بود... قصد ندارم مرثیه نامه بنویسم،آره غمگینم ولی فاجعه ای رخ نداده،فقط تو دیگه بانوی اول دلم نیستی و اگه این برات مهم باشه خودت می آی و دوباره این جایگاه رو به دست می آری....به خدا می سپارمت کتی،بابت تمام اون صحبت ها،خنده ها،شیطنت های صادقانه و بی غرضی که مهمونم کردی ازت تشکر می کنم،دوماه واقعی باهم دوست بودیم،اون دوره برام خیلی ارزشمنده،یادمه یه داستانی از قصه های جزیره رو می خوندم که در مورد ملاقات دختری بود با معشوقۀ دوران جوانی پدرش...اونها دو ماه با هم عاشق و معشوق بودن و پدر این خاطره رو تا لحظۀ مرگ به یاد داشت،اون موقع ها از خودم می پرسیدم مگه می شه آدم دو ماه رو این طور به یاد داشته باشه؟دو ماه در مقابل یک عمر زندگی واقعا عدد ناچیزیه!ولی خب حالا می دونم که می شه.... کتی اون دو ماه برام رویایی بود،و هر چی بیشتر ازش فاصله می گیرم خاطره اش برام شیرین تر می شه...دوست ندارم منفی نگر باشم ولی دیگه بعید می دونم چنین چیزی سهم من باشه و عشقت به همراه تمام متعلقاتش نصیب مرد دیگری خواهد شد...یادمه پونزدهم ماه پیش که به جشن عروسی یکی از دوستانم دعوت بودم،یه لحظه واقعا یه لحظۀ کوتاه خودم و خودت رو در ذهنم جای عروس و داماد قرار دادم و یهو یه غصه بزرگ بهم هجوم آورد که خودمو از مسیرش دور نگه داشتم،شاید اون احساس یه زنگ خطری بود برای امروز و پیش درآمدی برای انتهای داستان...هرچند همیشه گفتن افسانه نمی میرد،ولی از نظر من افسانۀ من و تو دیشب سر سالگرد روزی که برای اولین بار باهات صحبت کردم،تموم شد...خداحافظ کتی...مواظب خودت باش...هر جا می ری و هر کاری که می کنی موفق و شاد باشی..............................
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 21:14 توسط سوداگر |
|
|
می خواستم این پست رو دیروز بنویسم...آخه دیروز هیفدهم سالگرد اون تولد دسته جمعی بود که گرفتی و همه رو ساندویچ مهمون کردی و برای من هم فرستادی...البته شاید واقعا نیتت مهمون کردن من نبود ولی خب برادرم اون ساندویچ رو از جانب تو آورد و من چند روز بعدش بابتش ازت تشکر کردم...چه زود دو سال گذشت،نه؟و به همین زودی دو سال دیگه هم می گذره،آره برای تو که فرصت بیشتری پیش روت هست واقعا دو سال چیزی نیست،ولی برای من که به آخرای فرصتم رسیدم به مثل یه قمار بزرگه...دو سال دیگه تو تازه بیست سالت شده در حالی که من یه مهرۀ سوخته ام... می دونی،معتقدم برگشتن تو در شب تولدم بی حکمت نبود،تصمیم گرفتم تمام تخم مرغ هام رو توی یک سبد نچینم،همچنان بهت فکر خواهم کرد ولی نه مثل سابق،این به مفهوم خیانت نیست که تو هم باید نشون بدی برای این رابطه ارزش قائلی،اگه قرار باشه من فقط مرهمی باشم برای روزهای ناخوشیت،ترجیح می دم در دوران خوشیت که حتا نظری به این سمت نمی اندازی،من هم جای دیگه و جور دیگه خوش باشم...این جوری مساوی می شیم،نه؟ یکی از دلایلی که انتخابت کردم این بود که می خواستم با یکی شروع کنم که هنوز عشق رو تجربه نکرده و من اولین کسی هستم که به دلش راه پیدا می کنم،ولی خب حالا بعد هفت ماه برگشتی و می گی یکی بوده که باهاش بهم زدی...داری شرایطت رو پیش من از دست می دی...چی؟خودخواهم؟آره،ممکنه،به هر حال من هم در تمام این سالها یک بار با یک نفر بودم،پس از این نظر مساوی شدیم،ولی اگه بخوای ازم پیشی بگیری،شاید دیگه نتونم مثل قبل دوستت داشته باشم...خب آره حسودم...در هر صورت همون جور که خواستمت و برگشتی،شاید بیای و برای همیشه بمونی،از یه جایی دیگه دست سرنوشته و من قصد ندارم به هر قیمتی توش دست ببرم...شاید روزی تو هم بری توی بایگانی خاطرات ارزشمندم...در هر صورت فراموش نخواهی شد،اینو مطمئن باش! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 8:44 توسط سوداگر |
|
|
بعد از دقیقا هفت ماه(نه یه روز کمتر و بیشتر) در اولین ساعت های بامداد امروز،یعنی روز تولدم،من و تو با هم چت کردیم...و چیزی که خوشحالم کرد این بود که تو شروع کننده بودی و لحن صحبتمون دقیقا مثل قدیم ها بود،انگار هیچ شکافی بینمون ایجاد نشده،انگار یهو پرت شده بودیم وسط اون دو ماه،اون دو ماهی که کم کم داشتم احساس می کردم به خواب دیدمش...شاید هم واقعا گفت و گوی دیشب یه خواب بود،یه رویا،هدیه ای که درست در روز تولدم بهم داده شد...مچکرم کتی،می دونم حالا با یه نفر دیگه دوستی ولی همین که هنوز برای ارتباطمون احترام قائلی برام ارزشمنده...موفق باشی خانوم کوچولو،شیطون بلا،کتی مارچ من!....
Katy March (9/5/2009 1:28:53 PM): fekr nemikardam,,tavalodam yadet bashe,, سوداگر (9/5/2009 1:29:32 PM): مي دوني که من حتا رنگ مانتو هات يادمه چه برسه به تولدت سوداگر (9/5/2009 1:42:52 PM): ايران سي و سه Katy March (9/5/2009 1:43:12 PM): yadete,, سوداگر (9/5/2009 1:43:21 PM): چي رو؟ Katy March (9/5/2009 1:43:31 PM): hanooz gahi ba doostam in tikari migim,, Katy March (9/5/2009 1:43:36 PM): iran33 سوداگر (9/5/2009 1:43:46 PM): آره يادمه جوجه تيغي یادمه...همه شون یادمه...و فراموشش نمی کنم...اون دو ماه سهم کامل من از تو بود،حفظش می کنم،تا ابد،و به همه ثابتش می کنم،بدون شک! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 9:27 توسط سوداگر |
|
|
کتی....!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 21:31 توسط سوداگر |
|
|
کتی جون تولدت مبارک! امروز صبح،البته بهتره بگم دیشب ساعت دوازده خورده ای در آغازین لحظات امروز،برات یه ایمیل تبریک تولد فرستادم همراه با لینکی از یه سایت،که در اون گردنبندی رو مناسب متولدین ماه شهریور معرفی می کنه و خصوصیات مرد و زن شهریوری رو هم گفته...دوست داری بدونی؟به چند موردش اشاره می کنم: مرد شهریوری(یعنی من! زن شهریوری(یعنی تو خدائیش شبیه خصوصیات من و تو نیست؟ خب این تنها کاری است که فعلا از دستم برات بر می آد،خیلی دوست داشتم که برای تولدت هم مثل ولنتاین گذشته،یه هدیه درست و حسابی می خریدم و به دستت می رسوندم،ولی خب،می دونم که اگه اون هدیه رو برات نگرفته بودم،شاید تو تا به امروز باهام مونده بودی...می دونی کتی،گاهی خیلی سخته که نیت واقعیت رو به طرف مقابلت اثبات کنی،خصوصا اگر دیگرون هم در این مورد نظر بدن و نظرشون هم دخیل باشه...در هر صورت دوست داشتم بدونی که من تو رو واقعی و فقط به خاطر کتی بودنت دوست داشتم و دلم می خواست این دوستی سرانجام خوشی داشته باشه ولی...نمی خوام از حالا برای این ولی نسخه بپیچم،من تا روزی که امیدی باشه دلسرد نمی شم...از تو چه پنهون یه کار دیگه هم می خوام بکنم!اگه گفتی؟ راستی،اشکال نداره من عکس گردنبندت رو اینجا بذارم؟مرسی،تقدیم به کتی خودم،از صمیم قلب و با تمام عشق،سوداگر!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم شهریور 1388ساعت 18:8 توسط سوداگر |
|
|
هنوز نمی دونم پیامد نقشه ای که اجرا کردم چی بوده و آیا تو رو باخبر کردن یا نه ولی یه چیزی کاملا محسوسه...دوستات دیگه کمتر چپ چپ نگام می کنن...می دونی،حتا اگه نقشه ام موفقیت آمیز نبوده باشه،همین که بعد یکسال تبرئه شدم می تونم یه نفس راحتی بکشم...خب ناخواسته بدحالی از خواهر خانوم شال قرمز گرفته شد اون هم جلوی همه دوستاش...به هر حال اون حق نداشت از اعتبار من برای خودش وجهه کسب کنه...یکسال واسه خودش جولون داد،حالا این هم جوابش.... می دونی،به این نتیجه رسیدم که به یه حرکت اکتفا نکنم،حالا که تصمیم گرفتم تغییر رویه بدم و برای به دست آوردنت تلاش کنم،بذار از راه های مختلف وارد بشم،بالاخره یکیش که می گیره...چند وقت پیش داشتم خاطراتم رو می خوندم،به این نتیجه رسیدم که در موارد قبلی،من منتظر شدم تا یه نشونه امیدوار کننده ای ببینم و بعد جلو برم،می شه گفت غرور پیشه کردم و خب یا باید غرورت رو حفظ کنی یا معشوقت رو...گاهی باید انتخاب کنی...البته موافق نیستم به هر قیمتی تو رو به دست بیارم و معلومه که دوست دارم غرورم حفظ بشه ولی دیگه از هر بهونه ای که پیش بیاد استفاده می کنم،و دم دست ترینش تولدته...پس فردا...خب یه تبریک اینترنتی با یه لینک جالب که می دونم ازش خوشت می آد که به جایی برنمی خوره...بعد از اون هم تازه فکرهای دیگه دارم... ببین کتی!من یادمه پارسال این موقع که از محلمون رفته بودی و من بدجور توی خماری مونده بودم،قسم خوردم که شده تو رو از زیر سنگ در بیارم و در آوردم،حالا هم باز قسم می خورم تا زمانی که راهی وجود داشته باشه امیدم رو از دست ندم...منو نشناختی،مثل خودت شهریوری هستم و اگه چیزی رو بخوام ، به دستش می آرم...منتظر سورپریزهای بعدیم باش کتی...با تقدیم احترام،سوداگر! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 18:21 توسط سوداگر |
|
|
الان که دارم این مطلب رو تایپ می کنم ساعت هشت و چهل و هفت دقیقۀ شبه...من تازه از بیرون و اجرای نقشه اومدم و خب هر چند اونی که می خواستم نشد،ولی یه جورایی هم خالی از لطف نبود،دست کم حال خواهر خانوم شال قرمز درست و حسابی گرفته شد،تا اون باشه با ریختن آبروی دیگرون برای خودش اعتبار کسب نکنه...و...کتی!خوشحالم که نبودی...دوست نداشتم چهرۀ غمگینت رو ببینم...همون خواهر خانوم شال قرمز کافی بود... خب می خوام همه چیز رو بگم،کامل و بدون پرده پوشی...در واقع من اینجا رو جایی می دونم که توش همه چیز رو رک و پوست کنده بهت می گم کتی...بدون کم و کاست...ماجرا از این قرار بود: من یه همکلاسی دختر دارم،بدون اغراق یکی از زیباترین دخترهاییه که به عمرم دیدم...عین هنرپیشه هاس...تو کلاس شائولین باهاش آشنا شدم و به اون خدایی که توی آسمونه قسم،خودش بهم شروع کرد روی خوش نشون دادن...باهاش یه دوستی تعریف شده ای رو دارم،در حد یه همکلاسی صمیمی...نه بیشتر...گاهی بعد از کلاس تا یه جایی باهام می آد،ولی صندلی عقب می شینه...این جوری خودم هم راحت ترم...خلاصه،پنجشنبۀ قبل وقتی صبح از خواب بیدار شدم،به فکرم رسید که چی می شه اگه یه بار من همراه این خانم شاه داف توی محل آفتابی بشم و از جلوی تو و دوستات بگذرم؟...می دونی،یادم نرفته چی گفتی،اون لحظه ای که بهت اعتراف کردم،قبلش برگشتی گفتی"برام مهم نیست که با دختر دیگری هم دوست باشی،فقط می خوام اون روزی که بهت نیاز داشتم،درکم کنی!"،بارها گفتم که تو با این جمله جادوم کردی،تا ابد هم این موضوع یادم می مونه کتی،هرچند می دونم که این که گفتی اگه با کس دیگری باشم برات مهم نیست،واقعا احساس قلبیت نبوده...و من هرگز کسی نیستم که این موضوعو امتحان کنم... ولی خب گفتم که،تصمیم گرفته بودم یه کم بدجنس باشم... جمعۀ پیش سرکلاس با خانوم شاه داف برای امروز عصر هماهنگ کردم،وقتی به اتفاق وارد محل می شدیم،دوستانت(اکیپ پسرا) زیر تیر بسکتبال جمع شده بودن و بازی می کردن،یکی شون هست که تیپش خوبه و به همون اندازه مغرور،اون اولین کسی بود که گردنش صد و هشتاد درجه متناسب با حرکت ماشینم چرخید....بعد هم باقی پسرها...ماشین رو جنب زمین بازی پارک کردم و با خانوم شاه داف رفتیم درست وسط پارک خونوادگی نشستیم...راحتت کنم،از پیرزن و پیرمرد بگیر،تا پسرهمسایه و کارگر افغانی رد می شدن و با چشمهای گرد تماشا می کردن...یه جورایی باحال بود...آخه من هرگز در طول این بیست سالی که در محلمون ساکن هستیم،با دختری دیده نشده بودم...کم کم سروکلۀ دوستات(اکیپ دخترا) پیدا شد،خواهر خانوم شال قرمز هم بود...اونها اولین گروه دختری بودن که نفسشون بند اومد...یکی دوتا شون که به بهانه های مختلف از جلومون رد شدن تا مطمئن شن دارن درست می بینن...پسرها هم به همچنین ولی کمتر....تو امروز نبودی....شاید این طوری بهتر شد،خبرشو بشنوی بهتر از اینه که خودت می دیدی...نمی دونم...ولی خب آخرش که سوار ماشین می شدیم و درست از وسط جمع دوستات(دخترا و پسرا) رد می شدیم و همه آچمز تماشا می کردن،از دیدن صورت خواهر خانوم شال قرمز ناراحت شدم...اون تنها کسی بود که تماشا نمی کرد و می شه گفت با بغض به زمین چشم دوخته بود...دوست نداشتم چهرۀ تو رو هم به همون گرفتگی ببینم...واقعا دوست نداشتم...در مورد خواهر خانوم شال قرمز هم با این که ازش دلخور بودم ولی دلم براش سوخت...در هر صورت اون سزای دروغی که پشت سرم گفته و باعث اسارتم شده بود رو دید...من در تمام این سالها نشده بود که کل تابستون رو خونه نشین باشم کتی،تو که بهتر اینو می دونی،ولی بعد از اون دروغ،من دیگه نتونستم توی محل سرمو بالا بگیرم... درهر صورت ماموریت انجام شد،یه تو دهنی درست و حسابی زدم به دوستای دختر و پسرت،و می دونم در اولین فرصت هم خبرشو بهت می رسونن...و خب منتظر می مونم ببینم واکنشت چیه....ولی کتی دوست دارم بدونی،که اگه خانوم شاه داف هزار برابر هم خوشکلتر بود،من تو رو با اون معاوضه نمی کردم،چون زیبایی ظاهر ملاک انتخابم نبوده،اون چیزی که در وجودت بود و منو جذب خودش کرد،هزاران هزار برابر زیباتر و موندگارتر از چهرۀ خانوم شاه دافه...من یه خط از سادگی صورتت رو به خروارها آرایش خانوم شاه داف نمی دم...بزرگتر هست که هست،سنش به من نزدیک تر هست که هست،همه با دیدنش نفسشون بند می آد که بیاد ولی من تو رو دوست دارم،کتی کوچولوی ساده و صاف و صادق خودم،و تا زمانی که امیدی باشه برای به دست آوردنت،محاله دلسرد بشم...محاله...در هر صورت،این قلقلک رو از ما بپذیر کتی.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 21:13 توسط سوداگر |
|
|
دلم هوای اون روزایی رو کرده که مرتب برات کلیپ و آهنگ می فرستادم...یادش به خیر،هر وقت از سر کار می اومدم و یاهو مسنجرمو روشن می کردم آف ات منتظرم بود که با همون لحن ساده ات گفته بودی: - لینک رپ بده! می دونی کتی،دلم نمی خواد بدجنس باشم،ولی به این نتیجه رسیدم که اگه دست روی دست بذارم و تماشا کنم،ممکنه تک و توک روزنه های امیدی هم که دارم از دست بره...هرگز در عشق تقلب نکردم ولی احساس می کنم این بار لازمه...چرا؟چون در موارد قبلی با سکوت کردن و غم رو به جون خریدن عملا شانس امتحان کردن دیگر روش ها رو از خودم سلب کردم،ولی این بار می خوام یه کم مثل بقیه باشم،راه میانبر برم،نقشه بچینم،پولیتیک بزنم،می دونم ممکنه ناراحت بشی،ولی خب اینو هم در نظر بگیر که در تمام این روزهایی که تو برای خودت بیرون با دوستات خوش بودی و می خندیدی،من اینجا در اسارت داشتم می پوسیدم...تو هیچ سراغی ازم نگرفتی،با این که می دونی چه قدر دوستت دارم!... به نظرم بد نیست یه کم قلقلکت بدم،خدا می دونه که ته دلم راضی نیستم ولی وقتی فکرش رو می کنم که موارد قبلی رو سر سکوت اختیار کردن و خیرخواهی محض از دست دادم به خودم می گم بسه،مگه توی پیغمبری که نمی خوای دست کم یه ترفند کوچولو به کار بزنی؟ضمن این که من دیگه فرصتی ندارم،اگه تو رو از دست بدم،با شناختی که از خودم دارم و می دونم دست کم دو سه سالی طول می کشه تا فراموش کنم،عملا فرصت های باقی مونده برای ازدواج رو از دست می دم،بذار کارم باهات مشخص بشه،بدونم اصلا اهلش هستی یا نه...مرگ یه بار شیون یه بار!.... همین روزها یه نیمچه حالی بهت می دم...امیدوارم زیاد دلخور نشی،حاضرم بعدا از دلت در بیارم،بهت جبران می کنم مطمئن باش،ولی اول باید خودم مطمئن بشم که تو آیا برای رابطه ای که میون ما وجود داشته هنوز هم ارزش قائلی یا نه...اگه نباشی،چه لزومی داره که بهت وفادار بمونم؟...ولی کتی دوست دارم سر بلند بیرون بیای،دوست دارم ازت همون واکنشی رو که انتظار دارم ببینم...ببخشید که غیرتت رو امتحان می کنم ولی تو هم یه بار این کار رو با من کردی و من سر بلند بیرون اومدم،حالا نوبت توئه!...سه شنبه یا چهارشنبه همین هفته اگه همه چیز درست پیش بره یه سورپریز برات دارم...آماده شو که می خوام غافلگیرت کنم............ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 20:29 توسط سوداگر |
|
|
یکشنبه بعد از ظهر داشتم از ماموریت برمی گشتم،رسیده بودم به حوالی مهرشهر کرج و یاد اون روزی افتادم که تحت فشار عذاب وجدان،تصمیم گرفتم خودمو بهت معرفی کنم و در همون محدوده بود که نوری از اطمینان به قلبم تابید و احساس کردم که می تونم جوری این کار رو انجام بدم که تو زیاد ناراحت نشی...و خب این بار وقتی از کنار تابلویی که عکس یه دختربچه رو نشون می ده که می گه"بابا یواشتر برون!"،رد می شدیم،ته دل به خدا گفتم: - اگه اون احساس بزرگ واقعا خالص بود،تو رو بهش قسم می دم کتی رو بهم برگردون! در اون لحظه سراپا التماس بودم،می دونی کتی،گاهی اون قدر دوریت بهم فشار می آره که حاضرم هر غلطی بکنم،هر شکری بخورم ولی از زیر این فشار بیرون بیام...خلاصه ناامید رسیدم تهران...یکی دوساعت بعد،داشتم با دوستم توی پارک راه می رفتم،سر و صدای یه سامانۀ نشاط نظرمو جلب کرد،سمتش رفتیم ولی حوصله تماشا نداشتم،همین طور که اوقات تلخ از پارک خارج می شدم دیدم تو داری با دوستات وارد می شی،این مانتوی سبزی که تازه خریدی چه قدر بهت می آد!خیلی خانومتر می شی توش،قبل از این که سرتو از روی گوشیت بلند کنی من نگاهمو از روت برداشتم،کاملا عادی از کنار شونۀ چپم گذشتی،دوستت یه سیخونکی بهت زد که باعث شد برگردی بهش باخنده بگی: - چی دیدی مگه؟ و از کنار هم گذشتیم....می دونی،خیلی احمقانه اس اگه از دختری به سن تو انتظار رازداری داشته باشم،من هم بودم و یه پسر بزرگتر از خودم بهم توجه نشون می داد،خبرشو به همه می دادم،ازت دلخور نیستم ولی خواهر خانوم شال قرمز رو به خاطر دروغی که گفت و اسارت رو بهم تحمیل کرد،نمی بخشم!اون حق نداشت برای بالا بردن خودش از اعتبار من خرج بکنه.... دیروز مهمون داشتیم و من حوصله نداشتم،بعد از کار یه راست رفتم سراغ دوستم و رفتیم پارک جنگلی پشت خونه تون،البته قبلش یه ویراژی اطراف خونه تون دادم...جات خالی در سرسبزی چشم نواز طبیعت،دو ساعتی رو چرت زده بودم....بعد هم که بیدار شدم،لب آلاچیق ایستاده بودم به دورنمای برجتون نگاه می کردم...یه جایی اون وسطها پشت یکی از پنجره ها،تو بی خبر نشسته بودی...می دونی،قشنگ احساس می کنم که سناریوی دور شدن و فراموش کردن تدریجی داره صحنه به صحنه کلید می خوره... امروز صبح خوابت رو دیدم،داشتیم یه فیلمی تماشا می کردیم از گردش کوهنوردی پارسالت،نمی دونم چه صحنه ای رو شوخی گرفتم که یهو دیدم بغض کردی و اشکت سرازیر شد،دلم سوخت و برای عذرخواهی صورتتو بین دستام گرفتم و بوسیدمت،پیشونی مو زدم به پیشونیت یعنی سخت نگیر،منو ببخش...بعد برای این که از دلت در بیارم بغلت کردم و مدتی قدم می زدیم...نمی دونم چی شد که یهو تو توی بغل کوچیک و کوچیکتر شدی طوری که وقتی روی یه صندلی می نشوندمت متوجه شدم شیش هفت سالت بیشتر نیست،شاید کوچیکتر از اولین باری که موقع بازی لی لی دیده بودمت...با تعجب از خودم می پرسیدم این دختر ازم کوچیکتر بود ولی نه این قدر و من با این می خواستم دوست شم؟تو داشتی با زبون کودکانه ات مشکلاتی که سر راه دوستی مون بود رو شرح می دادی که در همون حال بیدار شدم....آره می دونم مگه توی خواب....می دونی،اگه یه روزی به این نتیجه برسم که توی خواب می تونیم به هم برسیم مطمئن باش که در خوابیدن درنگ نمی کنم،خسته شدم از بس در این دنیای بیداری نقش هایی بهم واگذار شد که از بازی کردنشون لذت نمی بردم...منو چه به بزرگ شدن؟دوست دارم نوجوون باشم،مثل تو،دلم می خواد بدوم،شیطونی کنم،اوسکول بازی دربیارم و کسی بهم ایراد نگیره...دلم می خواد آزاد باشم...آزادِ آزاد....کتی بیا از اینجا بریم........ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 16:11 توسط سوداگر |
|
|
دیشب عروسی یکی از دوستام دعوت بودم کتی...جات خالی از همه بیشتر رقصیدم و بدون اون که ادعایی داشته باشم روی تمام دوستام و حتا اونایی که ازم کوچیکتر و پرانرژی تر بودن رو کم کردم...یادمه می گفتی خیلی خوب و فعال می رقصی،کاش بودی تا تو رو هم شکست می دادم! می دونی کتی،جشن عروسی های زیادی شرکت کردم و این صحنۀ رقص دو نفری رو بارها دیده بودم،ولی اولین بار بود که چنین چیزی رو در مورد دختری تصور می کردم،کلا با این که سنم برای ازدواج بالا رفته هرگز حسرت نخوردم فقط دیشب،فقط اون لحظه ای که شاید از سر کنجکاوی خواستم که تو رو در لباس عروسی تجسم کنم،دلم سوخت...خیلی سوخت...جوری که فورا جلوشو گرفتم... دیشب خودم نبودم،یادته تعریف کردم سه سال پیش،توی جشن تولد یکی از دوستانم،بعد از یه دورۀ طولانی افسردگی یهو به خودم اومدم و در حین رقص احساس کردم شرایطم عوض شده؟..دیشب هم چنین حالتی بهم دست داد،با این تفاوت که بعد از اون رقص دیوانه وار سه ساعته،احساس کردم که داری محو می شی...ناخواسته دارم فراموشت می کنم،دست خودم نیست،این یه رواله که باید برای برگشتن به شرایط طبیعی طی کنم،تا کی به یه رویا پایبند بمونم؟به یه سری خاطره دل خوش کنم که شاید طومارش برای همیشه بسته شده؟ همیشه دخترا وقتی شرح علاقمندیم رو به یه دختری می شنون می گن:"خوش به حال اون دختر!کاش یه نفر ما رو این طوری دوست داشت!"....می دونی کتی،اوایل وقتی این حرف رو می شنیدم به نوعی احساس غرور و افتخار می کردم،چون این طور معناش می کردم که دوست داشتن من حقیقی و احترام برانگیز بوده،ولی حالا به این نتیجه رسیدم که این فقط یه تعریف دل خوش کنه،یه آرزوی محال...اگه شکل دوست داشتن من واقعا چیز خوب و خواستنی بود،این قدر راحت کنار گذاشته نمی شد...دخترا شاید در آرزوها و خیالاتشون دوست داشته باشن کسی به این شکل بهشون علاقمند بشه،ولی در لحظه انتخاب و تصمیم گیری،سمت چنین دوست داشتنی نمی رن...و خب من فقط بلدم این طوری دوست داشته باشم و احتمالا حکمم اینه که هرگز جفتمو پیدا نکنم...کتی داری فراموش می شی،و من دلم نمی خواد...نمی خواد...کاش دنیا یک روز دست من بود..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 11:37 توسط سوداگر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خاطراتم رو در مورد دختری که ازم خیلی کوچیکتر بود ولی دوستش داشتم دارم تعریف می کنم
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 |
|
RSS
|